امامزاده | ویکی پدیا فارسی

امامزاده

سلاااام دوستانم،اوووم يك عدد مري خسته و ضعيف مينگارد هم اكنون

خب به تربيب بگم.من دوتا خاله كرج دارم،يكيش كه خيلييي دوسش دارم و دختراش هم سن مان و مجرد اينجا به عنوان خاله جوني ازش ياد ميشه. اون يكي خاله كه خاله بزرگس و بچه هاش ازدواج كردن و بچه دارن و اينجا آباجي ميشه. خب ديشب كه خاله جوني شام پخته بود و آورده بود خونه ي ما و منم دسركاكائو و شربت خيلي خوشمزه درستيدم خورديم

آخر شبم من به همراه خاله جوني اومدم خونشون.تا دمدماي صب با عليرضا چت كرديم كه آخراسك بحثمون شد تقريبا ولي نزديكاي ظهر بود كه بيدار شدم. 

عصريم رفتيم امامزاده ،كلي برا دوستام دعا كردم كليم به عليرضا آشتي شديم و مهربون